مطلب زیر متعلق به یک از دوستان ابوالفضل عابدینی است که در سالگرد بازداشت او نوشته شده است. من به دلیل نداشتن آشنایی با او، متن وی را بدون اجازه در وبلاگ خود گذاشتهام. با عرض پوزش از رضا حموله
٨ روز مانده تا سالگرد آن شب شوم! مادرت ميگفت كنارت تازه آرامش يافته است! يارانت ميگفتند بهتر است كمي از سياست دور بماني! من ميگفتم كاش ديگر خبر بازداشتت را نشنوم! ٨ روز مانده تا سالگرد آن شب شوم!
...از واپسين آزاديت ديگر بهانه به دستشان نداده بودي! اما ابوالفضل، آنها از روح تو، از انديشه تو، از وجود تو ميترسيدند! سخنان تو، شور تو و عشق تو خواب را از چشمان پستشان ربوده بود! هراسي كه در دل تاريكشان انداخته بودي مانند ژرفاي نگاهت پاياني نداشت...
مگر جز اين هراس دليل ديگري ميتوان يافت براي آن وحشي گري؟ حيواناتي كه جز همين وحشيگري، هيچ چيز غرايزشان را ارضا نميكند شبانه به خانه مادرت هجوم برند! هجوم صدها تن از آن اوباش فقط براي اسير كردن تو! براي اسير كردن كسي كه هرگز در عشق ميهن، پاكي و شجاعت، همتايي برايش نديدم! كسي كه وظيفهاش را خوب شناخت و در راهش گام برداشت. كسي كه پناه فرزندان كارگراني شده بود كه جز او صدايي نداشتند. ابوالفضل عزيزم، بدان آنان حتا از شير در قفس نيز ميهراسند چون در اين يك سال هفتهاي نبوده كه از فشارها بر تو خبري نيايد!
٨ روز مانده تا سالگرد آن شب شوم!
ابوالفضل! يك سال است كه مي انديشند تو را به اسارت بردهاند ولي چه ميدانند كه بر شاخه تنومندي چون تو هزاران عابديني ميرويد.
آري! نميدانند كه نام تو امروز به يادمان ميآورد كه وظيفهمان چيست و راهمان بايد به كدام سو باشد!
...يك سال گذشت! ولي بدان ما نيز چون تو در اين خاك، براي اين ملت تا پاي جانمي جنگيم و ميدانيم روزهاي بهتري در پيش است.
...گر چه در قفس روبهي اي يار،
و براي ترس ما
بر سردر كاخ فريبش شدهاي نشانه دشمنياش با اين قوم،
ليك درس آزادگي از بند ستم را
تو به اين شب خون آلود وارثي اي مظهر فردا!
رضا حموله ، ٤ اسفند ١٣٨٩